پله پله تا جنون

اگر یک شب به آغوش تو آیم به عمرم آرزوی دیگری نیست!

نامه ای به دختر پادشاه چین

 

 

 

 

روزگار شیرینی ،

من!

 برای ناز چشمی زمینی می نوشتم،

  و چه نامهربانانه نامه هایم بر باد داد و رفت ....

و چه غریبانه رفتنش !

 

و چه رویاگونه

ببین که دل نوشته های بر باد سپرده من؟

به سرزمین تو آمده!

و امروز ....

در دستان از جنس نور توست!

و حس تو...

نسبت به غربت من در این دنیا چیست براستی؟

من!

برای هر که نویسم

به تو می رسد آخر!

پس حایل ها  ز میان بر دار که امروز ....

هر چه می نویسم همه و همه و همه برای توست.......

 

 

ای دختر هوش ربای پادشاه چین،

من،

آن زمان که آرزویی دارم،

با تو سخن می گویم،

حرفهایم با تو می گویم،

و تو چه زیبا گوش می سپاری!

تو

از آن سرزمین دور.........

 که می گویند آسمانها ز سرزمین من فاصله است!

به سرزمین من می آیی و

خواسته ام می دهی و می روی......

 

 

و اما آن زمان که تو برای من چیزی می خواهی!

با من سخن می گویی!

و مرا آنچنان بالا می بری.......

آنچنان بالا تا به خواسته تو برسم!

آری من!

به خواسته تو!

 

بس ای دلربا......

تو سخن بگو!

تو و تو و تو و تو...............

و فقط تو!

و من؟

فقط سکوت می کنم!

آنچنان سکوتی که دگر راهی بین من و تو نباشد!

هیچ راهی .............

هیچ فاصله ای.........

و چه زیبا روزی که دگر منی نباشد و همه ......

 تو باشی!

 

و من می دانم که میان من تا تو!

آسمانها فاصله است ......

آری فاصله ای بس دور و دور و دور....

اما .......

پس آن کیست ؟

کیست که اینجاست همیشه در کنار من!

 

 

ای زیبا روی سرزمین های دور،

اگر من اینچنین دورم زتو!

پس آن کیست؟

 آن لحظه ها که دلم می گیرد و

 می گویم:

"من تنهای تنهایم!

دل من غمگین است!

مرا در این سرزمین!

 تک و تنها رها کرده ای؟

من غریبم!

به آغوشت ببر مرا .........."

 

 

براستی کیست آنکه

عاشقانه به آغوشم می کشد!؟

با نور،

 اشکهایم پاک می کند!

با نوازش گیسوانم،

 آرامم می کند!

و من؟

چه آرام می گیرد دلم......

 

 

 دلبرا!

اگر من!

 ز تو اینچنین دورم!

پس کیست ؟

کیست آنکه

لحظه هایی که ز دوریش بی تابانه می گریم!

لحظاتی که در تب فراقش می سوزم!

لحظاتی که ........

یاد روزگار هم خانگی با او می افتم،

و سیلاب اشکهایم خانه ام می برد!

 مهربانانه!

و چه دلسوزانه!

دوباره به آغوشم می کشد!

او اجازه می دهد سر بر سینه اش گذارم و باااااااااز

 گرمای وجودش!

لطافت نور ازلیش!

دوباره آرامم می کند!

آرامش محض..........

 

مونسا!

 

اگر تو آنچنان دور از دسترسی........

پس آن کیست؟

آن لحظه ها که دستانم می لرزد!

از وحشت روزگار،

از وحشت زمین و زمینیان،

از سرمای وجود تمامی این فرشیان........

دوباره به آغوشم می کشد!

و بر دستان لرزانم بوسه می نهد!

ومن؟

لطافت لبهایش چه زیبا حس می کنم!

و کیست آنکه

به من اجازه می دهد دستانم بر گردنش حلقه کنم؟

سر بر سینه اش گذارم!

و آن لحظه ......

 گرمای آغوش پر از نور او؟

آرامش ابدی من می شود!

 

نگارا!

 

سوالهای مرا پاسخ ده!

بگو که اگر من....

اگر من کهکشانها ز تو دورم!

پس آن که بود؟

که بود آن روز که من،

 دل به کهربا چشمانی سپرده بودم!

زمزمه می کرد در گوشم.........

"دل بر هیچ زمین و زمینی مبند........

همه رفتنی اند!"

و می گفت:

"آنکه روزی آید و آمدنیست

بی گمان

روزگاری خواهد آمد واو!

رفتنی خواهد شد......."

 

بگو پس که بود؟

 درآن سخت ترین لحظه زندگیم،

گیسوان تاب دار کدامین دلربای هستی بود؟

که بر تمام هستی ام پیچیده بود و می گفت:

"عزیز دل!

اگر روزی ز تو چیزی ستاندم.......

نپرس چرا؟

بنگر که با ستاندن آن ز تو !

می خواستم تو به چه برسی!"

و این را گفت و مرا ز من گرفت و رفت......

و من؟

نمی دانم احوالم چه بود!

 

 

 

ای دخترک سیم اندام سرزمین عشق،

مباد آن لحظه که خوشی زمینی نصیبم کنی!

مباد آن لحظه که با شادیهای این سرزمین پر از ناپاکی ،

از یاد من ببری که راه من ........

فقط به سرزمین توست!

و مرا باد!

 تا لحظه مرگ......

 در غصه عشق تو ماندن!

     که این غم به هزار شادی بی تو بودن ندهم !

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 6:26 AM  توسط زهرا رها  |