مرکبی باید ...
آری
شیرینی شیرین ترین حادثه زندگی ام تناول شد و ...
۶ ماه قبل ...
و من تولدی دوباره یافتم ...
استاد فرمودند:
چراغ راه در دستت افتاده و حال
من و راهی بس دراز ...
پر از پستی و بلندی و فراز و فرود ...
مرکبی باید ...![]()
اگر یک شب به آغوش تو آیم به عمرم آرزوی دیگری نیست!
آری
شیرینی شیرین ترین حادثه زندگی ام تناول شد و ...
۶ ماه قبل ...
و من تولدی دوباره یافتم ...
استاد فرمودند:
چراغ راه در دستت افتاده و حال
من و راهی بس دراز ...
پر از پستی و بلندی و فراز و فرود ...
مرکبی باید ...![]()
یه صحبتی داشتم امروز با دوستی
گفت کتابی داره ...
اینها رو واسه من خوند ...
زود رنج
تا حدودی جدی
با هر کسی زود دوست نمی شی اما اگه بشی اساسی می شی
دوست نداری دورو برت شلوغ باشه
چیزی رو ازش خوشت بیاد میری دنبالش
تا گیرش بیاری
خواب برات مهمه![]()
از کل کل بدت میاد
خوش اخلاقی به شرطی که کسی بهت آسیب نزنه
خواب و رویا زیاد می بینی
اما همشو فراموش می کنی
به خاطر اینکه کلا تو رویا زندگی می کنی
یعنی دنبال یه زندگی رویایی و آرمانی هستی
اهل جانفشانی هستی
( فکر نمی کنم باشم ... )
خانواده واست مهمه
آدم دوست داشتنی هستی![]()
هر کی باهات دوست بشه جذب گرما و محبتت می شه
سلام
امروز واسه اولین بار این افتخار نصیبم شد که خواب شما رو ببینم ...![]()
فرموده اید که خوابهای بعد از سحر عمیق نیستند اما چطور می شود از چنین خوابی گذشت؟![]()


خدایا ایمانم را ...
و ایمانم را ...
و ایمانم را ...
دیگه نمی دونم چی بگم خودت از دلم خبر داری ....
بهتر و بیشتر از هر کسی ...
یاریم کن
یاریم کن
یاریم کن ...![]()
امروز صبح یه جفت پروانه نااااااز دیدم ... با هم پرواز می کردند .... دلم هوایی شدهههههههههههههههههههههههههههه![]()
زندگی بدون عشق خیلی سخته![]()
امروز تو پیاده رو پسری همراه دوستش از کنارم رد شدند و یکی وقتی رد شد دستش رو زد به شونم و گفت چه نازی!![]()
اعصابم خورد شد ... برگشتم گفتم عوضی! خجالت بکش ...![]()
دوست داشتم می رفتم یه کم جیغ و داد می کردم آبروش می رفت ...... چرا اینقدر بعضی ها بی شخصیت اند .......![]()
امروز به هیوا گفتم تازگیها توجه کردی تو شهر پر پروانه شده؟
گفت نه من پروانه ای ندیدم!!!
من خیلی وقته که می بینم ... روزی چندتا ...
چند روز پیش داشتم با خودم به پروانه ها فکر می کردم و اینکه چطور می شه که به این مرحله از رشد می رسن...
با خودم گفتم آره باید من هم پیله کنم مدتی تا به مقام پروانه ها برسم ...
همون لحظه پروانه ای اومد جلوم و دوبار دورم چرخید ... نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم ....
از اون روز به بعد هر کجای شهر که می رم یکی دو تا از جلوی چشام می گذرن!


چه دلنشین سخن استاد که فرمود ...
میخواهیم تا اخر ماه رمضان شیرینی رهایی شما را بخورییم
انشالله عید فطر عید رهایی باشه
خودت مرا به این راه رهنمون شدی ....
خودت هم سرانجامم را به انجام برسان ...
به امید او که آغازم را مدیون اویم ...
طی راهم را در سایه او...
و سرانجامم را به امید او ...

پرنده آغازش را مدیون توست و من نیز ...
به امید رهایی ..................... رهایی ................... رهایی ................ رهایی
بسم الله ![]()

سلام
یاهو باز نمی شه ... مسنجر نیز ![]()
علت چه هست و از کجاست رو خدا داند و ...
سمیرا می گه ... خدا رو شکر که تو از کار بیکار شدی ... ![]()
امروز با بچه های سفا رفتیم سینما "ورود آقایان ممنوع" ...
واسه کمی خندیدن و در کنار دوستان بودن خوب بود ...
بعدش هیوا گفت بریم زیست خاور ....
من و ماری و هیوا ...
راه برگشت تا نصفه راه با هیوا اومدیم ....
عمو جان مصیب و زن عمو امشب اینجان ...
زن عمو نصیحتی کرد مرا و گفت: قدر جوونیتو بدون ...
امیدوارم که بدونم ...
هفته قبل کلاس تذهیب نرفتم ...
سرگرم سرچ مطلب واسه بازیها بودم ...
و دوشنبه هم ارائه بود ...
بچه ها نسبتا راضی بودن ...
من خودم زیاد نه ...
به نظرم بهتر ازین هم می شد ...
مستر سامی که می گفت خوب بود ... ![]()
و مستر پناهی هم حضور نداشتن که ما را زیر رگبار سوالهایشان قرار دهند ...![]()
والا من کاملا آماده پاسخگویی به سوالات ایشان بودم ...![]()
اما فکر کنم با مستر عابدینی هماهنگ کرده بودند .. ![]()
![]()
فردا نوبت مستر سامیست!
می دونم که از پسش بر میاد ...
این یاهو هم که ارتباطات حیاتی ما رو قطع کرده ...
می خواستم به برادر سامی کمی دلگرمی بدم ... ![]()
برای ارائه فردا لازم بود ... ![]()
از دوست قدیمی هم بی خبرم ...
نمی دونم برگشته یا نه ...
نمی دونم مدرک فارغ التحصیلیشو بالاخره گرفته یا نه ...
همیشه دعاگوشم ... خدا کنه همیشه روزگار بر وفق مرادش باشه ...
دلم خیلی واسش تنگ شده ...
یه چند روز پیش خیلی دلم هواشو کرده بود اومدم تو یاهو دیدم واسم کامنت گذاشته ...
هر موقع آن می شم چند بار شعرشو می خونم ...
سیر نمی شم ...
خدا ایشااله حافظش باشه همیشه ... ![]()
خدایا همون حرف همیشگیه ... لاو لاو پیور لاو ![]()

سلام بر دوستان
تصمیم به برگزاری کلاسهای آموزش مکالمه زبان انگلیسی گرفتم ...
یادگیری با روزی حداقل یک ربع ساعت توسط ویس چت و یا تماس تلفنی ...
به علت محدودیت در زمان، ارجعیت با کسانیست که در ثبت نام پیشی گرفته اند ...
هزینه بعد از هر ده جلسه دریافت می شود ....
با آغوش باز پاسخ گوی سوالات دوستان هستم ...
با تشکر
رها![]()

سلام
بعد از اینکه قفسه کتابهام شکست
تصمیم به خرید کتابهانه ای جدید گرفتم .. ![]()
خواهر شوهر گرام قول داده بودند اگه تا آخر امتحاناتشون ویت کنم ما رو در خرید کتابخانه ای جدید
یاری خواهند کرد ... ![]()
و دیروز بالاخره انتظار به سر رسید و رفتیم خرید. .. ![]()
به برکت لطف خواهر بزرگوار! موبایل رو داخل آژانس جا گذاشتم ...
راه برگشت فهمیدم که همراهم نیست ![]()
خواهر شوهر گرام
تماس گرفتند با گوشی بنده و از بردارنده گوشی
پرسیدند که توضیح بفرمایند که هستند و ما گوشی را کجا جا گذاشته ایم ... ![]()
و گفتند که من راننده آژانس هستم ... ![]()
خلاصه برگشتیم خونه و نهار و دوباره کلاس (جلسه اول بعد از امتحانات "سفا") و من و هیوا هم که بعد از یه هفته همو دیده بودیم دوست داشتیم با هم حرف بزنیم که استاد بین حرفهای ما میومدند و سخنرانی و پند و نصیحت و .... ![]()
برادر استاد هم سر کلاس ۵۰۴ وقتی کسی صحبت می کنه می گن .... من عذر خواهی می کنم اگر وسط صحبت عزیزان درس می دم ... ![]()
از دیروز اطاقمو ریختم به هم ... اطاق تکونی ....
الان هم جای سوزن انداختن نیست ...
یوسف که میاد همش باید مواظب باشم ... خاله رو این کتاب پا نذاری ... رو اون تابلو پا نذاری ....
یه کارت موزیکال هم داشتم تو آرشیو
وسایل هام خوشش اومده هی بازش می کنه گوش می ده ... فکر کنم دیگه پسش نده ... ![]()
لابلای جزوه ها و پوشه ها یه پوشه به چشمم خورد .... چک نویس های رمان ها
و داستانهای دوران نوجوانیم ...
حیف که قدرمو ندونستن تا شکوفا بشم ...
خودم از احساس نوشته هام خوشم اومد ...
یه داستان نوشته بودم به نام " دوستی برای ستاره کوچولو" ...
قرار بود سمیه نقاشیهاشو بکشه ... واسه دو صفحه اولش نقاشی های قشنگی کشید ...
واسه صفحه سوم سر اینکه طرح منو اجرا کنه یا خودش رو با هم بحثمون شد و اون قصه نا تموم موند واسه همیشه ...
عجب دورانی بود ...
این هم اون دو نقاشی ...


دوران بچگی نقاشی سمیه از من بهتر بود ... اما حالا تابلوهای من گرون تره ... ![]()
و یه داستان نوشته بودم به نام بابا نی نواز ...
دوران راهنمایی ... واسه مسابقه داستان نویسی هم فرستادمش ...
آخرین صفحش رو باز کردم دیدم این بیت شعر رو حسن ختام نوشتم ...
" هزار کوه گرت سد ره شوند برو " ...
پر از موج مثبت شدم ... ![]()
هر چند هنوز حرفهای استاد چون خنجر تیزیست بر دل اما خدا بزرگه ...
باورم نمی شه کسی که این همه ادعای عرفان می کنه، اینهمه غرور داشته باشه ...
منی که هنوز راهیو نرفتم و ادعایی ندارم ... با شاگردهام صبورترم نسبت به او که با من بود ...
ولی این جمله امروز دوباره کوکم کرد و اینکه دکتر الهی می گفت ...
کسی که آرزویی داره یعنی می تونه ....
خدایا آرزویم آرزوست ... ![]()
هزار کوه گرت سد ره شوند برو ... 
امروز عجب روز خاصیه!
نمی دونم واتس رانگ ویث می!!! 
به هر دری می زنم انگیزه خاصی واسه ازین حس گرفتگی در اومدن ...
پیدا نمی کنم !!! ![]()
دو روز قبل یکی از شاگردهام بعد کلاس ازم پرسید: شما خونتون فلان جاست؟
گفتم آره ...
گفت می تونم باهاتون بیام؟
گفتم آره عزیزم ...
گفتم باید برم دفتر و لیست رو بزارم یه کم معطل می شی ....
گفت اشکالی نداره!
گفتم اکی ...
امروز بعد کلاس به طرف در موسسه که می رفتم دیدم منتظرم نشسته ... و همراهش یکی دیگه از شاگردهام همراه خواهر کوچکترش ... ![]()
الان دارم به آهنگ مورد علاقم از انریکو گوش می دم ...
فایلشو می زارم واستون ...
فقط اینجا رو کلیک بفرمایید ...![]()

سلام
این روزها حس نوشتنم کم شده ...
استادم نیمه راه کلاس درس رو رها کرد و رفت ...
دلیلش رو نمی دونم ...
مثل رفتن استاد عادل که هنوز هم دلیلش رو نفهمیدم ...
شاید علتش عدم لیاقت من در شاگردی اونهاست!!!
و شاید هم به این دلیل که من رو پاهای خودم بایستم ...
وابستگیهام همیشه واسم گرون تموم می شه!
و حالا من در راه مانده ام ...
تنهایی درین ره رفتن بسیار سخته ...
امشب این جمله بهونه ای شد تا این پست رو بزارم ...
آنكه می خواهد روزی پريدن آموزد ، نخست می بايد:
ايستادن ، راه رفتن ، دويدن و بالارفتن آموزد ،
پرواز را با پرواز آغاز نمی كنند...
جمله تامل برانگیزی بود ....
چند بار خوندمش ...
و خواهمش خواند و دوباره خواهمش خواند ...
امیدوارم که دوباره به راه بیافتم .....
و ایستادن را بیاموزم و راه رفتن را ووو
و بالا رفتن را ...
و پرواز را .... ![]()
اون روزی که با هیوا رفته بودم حرم می گفت خواب من و ... رو دیده ..
و من دیشب دوباره خوابشو دیدم ...
با من تماس گرفت و قرار گذاشتیم همو ببینیم ![]()
و من هم رفتم سر قرار و راه برگشت مثل دخترها لباس سفید تنش بود و حجاب داشت ...
واسه اینکه شناخته نشه ...
حکمت اینکه هم خود من و هم هیوا واسه من ، خواب دیدیم رو نمی دونم ...
با اینکه ۵ سال از من کوچکتره! و فکر خاصی هم راجع بهش نمی کنم ....
اما اینقدر پسر پاک و معصومیه که وقتی یاد خوابم میافتم یه حس آرامش بهم دست می ده ...
ایشااله به همه خواسته های خوبش برسه ... ![]()
پرواززززززز